رضا قلى خان ( هدايت )

775

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بر لنك زدم تا نخورم حسرت لنك * يا تشنه لبى به تنك از غلغل تنك پيش كه برم شكايت از دست و زبان * كيرائى شل خواهم و كويائى كنك بر ناخن ايستادن كنايه از اطاعت كردن و بادب ايستادن باشد برنشستن كنايه از سوار شدن بود چنان كه شيخ سعدى در صفت معراج كفته شبى برنشست از فلك در كذشت * به تمكين و جاه از ملك در كذشت به روى دويدن كنايه از كرم عتاب شدن برهء دو مادرى كنايه از چيزى يا كسى باشد كه از سوانح و حوادث روزكار كاهشى و نقصانى در او راه يابد تفصيل اين اجمال آنست كه برهء را كه خواهند فربه كنند از دو ميش شيردار شير دهند و آن را شير مست نيز كويند و بتركى املك كويند حكيم خاقانى كفته عشق ترا نواله شد كاه دل و كهى * جكر لاغر از آن نمىشود چون بره دو مادرى بره كرفتن كنايه از عاجز و زبون كرفتن باشد چنان كه ناصر خسرو كفته از بهر آنكه تا بره‌كيرى اكر * مرا اى بىتميز مرد كريرا مشو بره بر يخ زدن كنايه از فراموش كردن و از خاطر محو نمودن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته به ارشاه بر يخ زند نام او * ندارد درين كشور آرام او بر يخ نوشتن كنايه از بيهوده و ضايع ساختن و كار بىاثر و بىمدار كردن باشد چنان كه ناصر خسرو كفته بر يخ بنويس اكر كند وعده * كفتار محال و قول خامش را شيخ نظامى كفته جهان شربتى هريك از يخ سرشت * بجز شربت ما كه بر يخ نوشت بستر سمندر با اول مكسور كنايه از آتش بود بسر بردن با اول مفتوح كنايه از سه چيز است اول وفا كردن دويم اتمام رسيدن بود سيم سازكارى كردن است بسر رشته رفتن كنايه از آمدن بسر سخنى باشد كه در اثناى كفتن سررشته از دست داده و كم كرده باشد چنان كه مثنوى معنوى كفته دلا دلا بسر رشته شو مثل بشنو * كه آسمان ز كجايست و ريسمان ز كجا بغداد خالى بغداد خراب با اول مفتوح بثانى زده در هر دو لغت كنايه از كرسنه و شكم خالى باشد چنان كه بسحق اطعمه كفته بغداد خرابت از خراسان * آباد كنم بنام بغداد بغل‌ترى با اول مفتوح كنايه از خجلت باشد چنان كه حكيم نزارى قهستانى كفته مدعيان را بغل‌ترى بدهم من * بر صفتى كز مشامشان بچكد خوى بغل زدن كنايه از شماتت كردن بود چنان كه مولوى معنوى كفته تو مخوانم جفت كمتر زن بغل * جفت انصافم نيم جفت دغل بكاراب بودن كنايه از مشهور بودن بشرب باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته چون ز كار آب ديدند آبكار عاشقان * آب مى بر آتش دل هر زمان افشانده‌اند بكل كرفتن كنايه از خس‌پوش كردن و پنهان كردن بكماز كردن كنايه از مجلس شراب داشتن است چنان كه حكيم فردوسى كفته يكى بزم‌ساز آنكهى ساز كرد * سه روز اندران بزم بكماز كرد بلندكراى كنايه از كسى باشد كه ميل بزركى و عظمت كند بناكوش و كردن كنايه از آنست كه چون طفل از مادر متولد شود ماما چه كه او را قابله بتازى خوانند انكشت در دهن كودك كرده كام او را بردارد چنان كه سيف اسفرنكى كفته مادر ملك ز پستان شرف شير دهد * هركرا دايه لطف تو بناكوش كند بن بخت بر زمين ماليدن كنايه از استوار كشتن بيخ بخت و دولت است بن‌ساله كنايه از كهن و سالخورده باشد بن كار خوردن كنايه از انديشه نمودن در عاقبت و پايان كار باشد چنان كه اثير الدين اومانى كفته خوار و دشوار جهان چون پى هم مىكذرد * كر تو دشوار نكيرى همه كار آسان است تو سر وقت نكهدار و غم كار مخور * كه فلك نيز در اين واقعه سركردان است بن كوش كنايه از اطاعت و انقياد باشد بنه بستن كنايه از كوچ كردن است بنياد بىرنج نهادن كنايه از بيمدارى بود به پوست كسى افتادن كنايه از عيب‌جوئى و عيب كردن و آن را در پوستين افتادن نيز كويند چنان كه شيخ سعدى كفته جان بابا تو نيز اكر خفتى * به كه در پوستين خلق افتى بوته خاك كنايه از غالب مردم باشد بورياكوبى كنايه از آنست كه چون خانه نو بسازند مردم را بمهمانى طلبند بوستان كل‌نما كنايه از آسمان باشد بوسه شكستن كنايه از بوسيدن با صدا بود چنان كه شيخ نظامى كفته ملك بر تنك شكر بوسه بشكست * كه شكر در دهان بايد نه در دست بوفروش كنايه از عطار باشد بوى پرست كنايه از دو چيز است اول كنايه از ملائكه و جن بود دويم كنايه از سكى باشد كه جانور را از بوى پيدا كند بهم برآمدن كنايه از غضب شدن باشد بهشتىروى كنايه از خوب‌رو بود بهنكام ننك و نبرد كنايه از وقت جنك باشد چنان كه فردوسى كفته دكر كفت كاندر خردمند مرد * هنر چيست هنكام ننك و نبرد چنين داد پاسخ كه كر با خرد * دلش بردبار است رامش برد بىباك كنايه از متهوّر باشد بىبهره كنايه از درويش و كدا و پنجر باشد مولوى معنوى كفته كوهر كنى خرمهره را * زهره بدرّى زهره را سلطان كنى بىبهره را